من کله ای بزرگ دارم، صورتم صاف و بدون گونه است. چشمهای من دکمه ای ست. نمی توانم بایستم. کسی باید کمم کند تا بتوانم راه بروم و از گونه و کشاله ران هاین شکسته می شوم و با صورت به زمین می افتم. موهایم مثل ریش قالی است، خیلی هم از بوی دهان فاطی خوشم می آید.
یک یاد آوری کوچولو: شرمنده ی همه دوستانی هستم که کامنت گذاشتند و با بی مهری من مواجه شدند وقتی که این زندگی لعنتی همه چیز را از من گرفته جز شعر .
علت نامه: مهمترینش نداشتن اینترنت، امتحانات و...و... و... بعد هم که تصمیم گرفتم به روز کنم و مشغول نوشتن شدم(25روز پیش) دیدم چهارپاره ام را گم کردم(دلم می خواست با این شعر به روز کنم) زحمت شعر را لیلا اکرمی عزیز برایم کشید که از همین جا ممنونش هستم.
این مدتی که دیگر رشت زندگی نمی کنم(حدود یک سال) اگرچه اینترنت(به میزان کافی) نداشتم تا از شرمندگی دوستان بیرون بیایم ، اگرچه از دنیای مجازی دور بودم)، اگرچه کوچه های تنهای رشت نبودند تا مرا به یاد هزار و یک اتفاق بیندازد(همون شبی که دستات سرد بود، همون شبی که بارون می بارید، تو فقط نگاهم کردی و من اون غزلمو گفتم. همون شبی که دستات دیگه سرد نبود، دستات دیگه نبود، دستات نبود، نبود... گفتی: یه روز تو هم بزرگ می شی اونوقت مثه همه ی آدم بزرگا از هیچی سر در نمیاری و هر چی زووووووور می زنی یادت نمی یاد که "دست هایت را در باغچه می کارم" یعنی چی؟ می دونستم اشتباه می کنی، تو بزرگ شدی و من... هیچ چی یادت نمی یاد حتی اگه همه ی دائره المعارف ها و فرهنگ ها رو حفظ باشی!! معنی این کلمه ها رو نمی فهمی، چند سال گذشته و تو مثل همه ی آدم بزرگ ها حتما باید یادت رفته باشه که... و دیگه نمی تونی فرق بین بوآ ی بسته رو با کلاه تشخیص بدی) اگرچه خانه ی کوچکم با زندان فرقی نداشت( زندان جزو عمر آدم بحساب نمی آید)، اگرچه، اگرچه....
اما تنها و بزرگترین حسنی که داشت این بود که از آدمها دور بودم.
خبــــــــر(ازنوع خوبش): شماره سوم نشریه «همین فردا» بود به بازار آمد با مطالب جالبی چون:
مصاحبه ی جنجالی با «علی بابا چاهی»
گفتگوی منتشر نشده با مرحوم«قیصر امین پور»
دومین شعر مشترک بلند جهان با حضور 19 شاعر جوان ایرانی!
سه خوانش برای شعری از مرحوم «علی نسیمی» از:
«محمد رضا شالبافان»،«علی بهمنی» و «محمد حسینی مقدم»
مقاله ای خواندنی از «رجب بذر افشان»
30 غزل پست مدرن چاپ نشده از 30 شاعر جوان
ترانه هایی پیشرو از ترانه سرایان خوب ایران
مقالاتی از«دکتر سیامک بهرام پرور» و «هادی صداقت»
نظرات و انتقادات 6 تن از صاحب نظران پیرامون غزل پست مدرن
شعر شهرستان ها، طنز، جدول و....
بخاطر سفر آقای موسوی و به طبع خاموش بودن تلفن ایشان دوستانی که تمایل به تماس تلفنی با مجله را دارند می توانند با جناب «محمد حسینی مقدم» تماس بگیرند: 09153219240
همچنین «لیلا اکرمی» عزیز نیز از طریق کامنت به امور مشترکین رسیدگی خواهد کرد
شعر ها و مطالب خود را مثل همیشه به ایمیل hamin_farda@yahoo.com یا به
آدرس کرج- صندوق پستی 1416-31375 ارسال کنید.
مثل صدای هق هق آقای دکتر است: می توانم بگویم «باید که آقای دوباره موسوی باشی/ باید قوی باشی ببین باید قوی باشی!» و یا با چند جمله ی فلسفی سر و ته قضیه را هم بیاورم. اما به جای همه ی این خزعبلات به یک شعر از سید مهدی موسوی بسنده می کنم، فقط به خاطر عشقش به ادبیات، به خاطر همه ی زحمت هایی که برای ادبیات کشیده و می کشد که کمتر کسی بدون هیچ چشم داشتی همه ی همه ی همه ی زندگی اش را وقف ادبیات می کند. بگذار بگویند: " اینم فیلم جدیدشه؟ "
فقط خوشحالم که در دنیای کثیف آدمها ودنیای آدمهای کثیف نیست.
این شعر را خیییییییلی دوست دارم نه فقط به خاطر صدای غمگین شاعرش وقتی که می گوید: "اینجا/ از کادرها که بیرون بزنی..." و نه به خاطر فورپان ها .
شبها كه مي زني به سرم بچه مي شوم مانند چشمهاي پسر كه نداشتي
چشمي كه قرص خسته ي اعصاب مي خورد با قهوه ي بدون شكر كه نداشتي
دستي دراز شد كه بگويد هنوز هم...
در باز شد به پهنه ي خوشبخت آسمان
يك عمر ميله هاي قفس را شمردي و... پرواز را نكردي ، پر كه نداشتي!
امّيد چيست؟ اسم قشنگي براي مرگ يك مشت داستان خيالي كه نيستم
دنيا چه بود؟ فاصله اي بين هيچ و هيچ با خاطرات چند نفر كه نداشتي
تبليغ روزنامه شدي شاد و بي دليل ، پيروزي جديد و تماشاچيان گيج
مشتي شعار تند سياسي وچند مشت ، هر چند مي رسد به نظر – كه نداشتي – ↓
كه هيچ چيز ، چيز ، مهم نيست ، هيچ چيز !...
حتي بيت هاي قبلي كه خط مي زني
حتي بيت هاي بعدي كه نمي گويي
پدر غار نشينم
با گرز سنگي اش راه مي افتد
تا « فورپان» شكار كند
[ براي پدر غارنشينم
مهم نيست
كه نمي داني فورپان چيست ]
اينجا
از كادرها كه بيرون بزني
هميشه كسي هست كه كوتاهت كند
كه قرص هايت را
با ليوان آب به دستت بدهد
كه لنز آبي توي چشمهايت بگذارد
كه پرهايت را
[ كه مايه ي آبروريزي ست ]
با تيغ ژيلت ناپديد كند
و جلوي همه ي فورپانها
با خودكار قرمز
علامت سؤال بگذارد
اينجا هميشه كسي هست
و شعـــــــــــــــر
3،4 ساله که بودم آلبالو خیلی دوست داشتم (دارم)، بچه ی خنگی نبودم اما یک روز هسته های کمپوت آلبالو را کاشتم و یک هفته ی تمام هر روز آبشان دادم، ولی بعد از کلی چشم انتظاری پدرم به من یاد داد که هر گردی گردو، و هر هسته ای درخت نمی شود!
"راه حلی که سر آخر انتخاب کردم این بود که همه ی هسته هام را دور بریزم، جز یکی که گاهی در این جیب و گاهی در آن یکی نگه می دارم و مسلما به همین زودی یا گمش می کنم یا دورش می اندازم و یا هدیه اش می کنم و یا قورتش می دهم."
اتفاقا سپیدی هم درباره اش دارم، شاید یکروز گذاشتمش اینجا.
هی تو را مشت می خورد به سرم
روزهای ِ گم ِ فراموش ِ ...
آخرش کنج گریه می میرم
وسط یک اتاق بی گوشه
قژقژ چند «چیز» در مغزم
دو سه سوراخ ریز توی پنیر
مست تر از هنوز می رقصند
چند موش کثیفِ موذی ِ سیر
که به دنبال هیچ گم شده ام
سالها قبل توی بیت ششم
وسط یک سه شنبه ی بیمار
جاده ای که نمی رسد تا قم
جاده ای که نمی ر ِ ... بر گشته
ورقی که نبود بُر می خورد
به حریفی که نیست می بازید
مرگ از گونه هاش سر می خورد
ارتفاع از همیشه می خوابید
توی آغوش پرتگاهی که...
جسد چند تا فرشته ی خیس
توی حوض بدون ماهی که...
دو شبح روی تخت یکنفره
اجتماع دو بی نهایت دور
اشتراک دو تا تهی با هم
وسط این روابط ناجور
مـُ... مثلث که پاره می شود و
ضلع سوم دوباره نزدیک ِ...
که فقط درد /می دهد هر شب
به اتاق همیشه تاریک ِ...
پاره خط خواب می رود آرام
وسط قصه های بی جادو
زاویه یک پری عریان که
گریه کرده ست باز زیر پتو
توی شب های خیس تر یک هیچ
خشک می شد یواش از ریشه
گریه کردم تمام هر شب را
مثل باران اینور شیشه!
مثل یک کرم کوچک ترسو
به همین برگ خشک چسبیدم
من بی دست و پای احمق که
هیچ چی از خودم نفهمیدم
این را می گویم تا بدانی من کجا افتاده ام؟
با تو هستم فاطی!