وقتی در شهری نفس می کشی که بهار و تابستان سرش نمی شود و مدام ابری ست حق داری اینطور شعر گریه کنی!!!
البته چند روزی ست که گریه هایش بند آمده -آسمان را می گویم- خودم که هنوز........!!!
خلاصه بعد از مدتها بی غزلی یک غزل تازه بخوانید .
خاتون شعرهای شما گریه می کند
توی خودش بدون صدا گریه می کند
زل می زند به جاده که شاید ببیندت
هی پشت شیشه فاصله را گریه می کند
او عاشق است-عاشق آن قهوه ای سیر-
با یاد چشم تو همه جا گریه می کند
تنها نه او برای تو دلتنگ می شود
با او ردیف و وزن و هجا گریه می کند!
وقتی کنار شیشه نفس می کشی ببین
از شوق پیش پای شما گریه می کند
خاتون که شیشه نیست! دلش ابری ست،ابر
کمتر بپرس اینکه چرا گریه می کند
وضع دلش وَخیم شد آنقدر که سِرُم-
توی رگش همیشه دوا گریه می کند!!
اخبار گفت: حال دل "رشت" خوب نیست
تا عصر چند شنبه هوا گریه می کند!!
این آسمان همیشه پر از ابر می شود
خورشید پشت پنجره تا گریه می کند
"میم"اش منم"الف"اش او از این به بعد
این بیت جای قافیه "ما "گریه می کند!
آجر به آجر تن این خانه چشم شد!
چشمان دختری که تو را ....
گریه
می کند!!!